تبليغاتX
فنچ باز!

فنچ باز!

شعر کودک ونوجوان

سلام حاج حمید جون سلام پاکنیت سلام دوست آقای سمیع بور سلام فاطمه کوچولو سلام پشمشدی سلام قنبری سلام

...حسن صنوبری سلام ارووجلو سلام ممدلی سلام گلگون کفن سلام علی رنجبر سلام امیر آقا سلام علی آقا سلام شاغلام سلام به همه سلام بر دوستان!

 

دوست خوبم علی آقا واشقانی یه متن قشنگی برای من فرستاده و خواسته که اون رو تو فنچ باز بذارم . فکر میکنم که این متن رو برای پدر بزرگ بزرگوارش استاد فتحعلی واشقانی از استادان بنام خوشنویسی ایران نوشته باشه. در هر صورت ایشالا خدا به استاد سلامتی و طول عمر و دست نلرز عنایت کنه مثل همون گذشته ها که مرحوم فاطمه خانوم در کنارش بود. آمین

 

:خوابيده بود روي تخت بيمارستان درد داشت.نگاهش به ديوار روبرو بود رفته بود تو فكر ياد اون روزهايي افتاده بود كه با قلم و مركب معجزه مي كرد.اون روزهايي كه يه عالم هنر جو دورش جمع مي شدن تا ازش سرمشق بگيرن.دلش مي خواست بازهم دست به قلم ببره بازهم كنار فاطمه بشينه فاطمه براش شعر بخونه و اون بنويسه.ولي نه ديگه لرزش دست تواني براي نوشتن گذاشته بود نه از فاطمه و ذوق و طبع ادبيش خبري بود.
خوابيده بود رو تخت بيمارستان درد داشت.دست هاي لرزونش رو آورد بالا يه شعري خوند يه شعر آشنا كه قبلا هم خونده بود:
خدايا چنان كن سرانجام كار
تو خوشنود باشي و ما رستگار

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 21:12  توسط علی زند  | 

مامان پیشم می مونه؟

مامان! دلم شکسته

دلم پَراشو بسته

یه جوجوهه دل من

تنها یه جا نشسته

جوجوی دلم مریضه

بال و پرش می ریزه

از بس که غصه خورده

جوجوی ریزه میزه

 

دلم خیلی شکسته

دلم پَراشو بسته

 

مامان پیشم می مونی؟

برام لا لا می خونی؟

مامان می خوای بری که

پیش خدا بمونی؟

پیش خدا قشنگه

مثل کتاب رنگه

می ری و من می مونم

مامان چقد زرنگه!

 

مامان پیشم می مونه؟

برام لالا می خونه؟

 

حالا که خیلی دیره

مامان می خواد بمیره

آخ

یعنی میشه خدا جون،

مامانو پس نگیره؟

مامان مهربونم!

تمام آبو دونم!

دست منو ول نکن

مامان نوجوونم؛

 

پیش خدا قشنگه

وای که دلم چه تنگه!

مامان پریده رفته 

اونجا هزار تا رنگه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 1:50  توسط علی زند  | 

فکر می کردی؟

فکر می کردم که درخت، شکوفه از کجا میاره

کی میاد تو جیبای بزرگترا عیدی میذاره

فکر می کردم که بهار با اون هوای مثل ماهش

چطوری می شکنه و بارون می باره

فکر می کردم که اگه بهار بره،  اون وقت زمستون

با چه رویی سرمای گذشته ها رو پس میاره

خوبی بهار اینه می ره دوباره برمی گرده

برای دعوا با سرما تن اون همه ش می خاره

بهاره؛مهمون عیده؛ وقتی که میاد تو خونه

خیلی اونجا نمی مونه، می ره تا...اوووووو نه به باره نه به داره

فکر می کردم  که بهار با اون پیشونی بلندش

برا کی عیدی به جز گریه و غصه ها نداره

فکر می کردم که یکی گفت: پسرم! دلت بخنده

گریۀ بهار شیرینه بارونش خندۀ یاره

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 13:40  توسط علی زند  | 

سلام بر دوستان

تقدیم به

حمید ، محمد علی،امیر محمد گلکار،حسن،زهیر،کچه،حسین امیری محمدی،محمد پاک نیت ،چاکر آقا رضا،سعید وکیلی، خانواده رنجبر،مسعود کیمیایی،مهدی امینی،حسن پورشیرازی،لیلا حاتمی،حمید ارووجلو،رضا میرکریمی،پسرخاله و ممد برقی زاده

 

اگه باد بذاره

اگه برف نباره

اگه بعد از ظهر کوچه، قار قار کلاغه تنها صدا باشه

اگه مدرسه ای نباشه

اگه بابا وسط روز گوشه خونه بخوابه

اگه مامان بخنده به تمیزی رنگ دیوارای خونه

اگه موکت اتاق فرش بشه با عیدی های تا نخورده من، تا بفهمم چند تا عیدی گرفتم...

اگه منو پسر دایی نقشه خرابکاری بکشیم تو تاریکی انباری

اگه بارونِ بی هوا خیس کنه لباس آستین کوتاهت رو موقع فوتبال

اگه مادر نفهمه شیرینی های روی میز سر از کجا در میاره...

آخ...

اگه باد بذاره

اگه برف نباره

اگه بعد از ظهر کوچه، قار قار کلاغه تنها صدا باشه

اون روز

           بهاره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 17:14  توسط علی زند  | 

بابا بزرگ پیر من

 

 

 بابا بزرگ پیرم،

مثِ لقمه نون پنیرم،

پیر و شُل و وارفته،

صبحِ روزای هفته؛

می شینه رو صندلی

با گوشای بَلبَلی

می شنوه هر صدا رو

می بینه آدما رو

آدمای خیابون

مثِ مورچه فَت و فراوون

تو بالکنش می شینه

از اون بالا می بینه:

 

"هوف هوف هوف هِرِدَله

وانتی چرا تنبله؟

موتور سه چرخ خسته

یک خیابون رو بسته.

اِاِاِ... نگاش کن

نگاهِ اون باباش کن

دست بچه ش رو ول کرد

بچه ش شیرجه تو گِل کرد.

هوا چقدر کثیفه!

سرفه ها مون ردیفه

خب دیگه پاشم برم

دو تا دونه شیر بگیرم

با سه تا نونِ سنگک

برا نوه جونم پفک"

 

هر روز کارش همینه

بابا بزرگ بهترینه

تو بغلش می شینم

مویِ دماغشو می چینم

خروپفش که در می ره،

حوصلۀ من سر می ره

کراواتش رو می بندم

بالای سرش می خندم

گاهی که شیطون می شم،

_که بعد پشیمون می شم_

بهش می دم اِس مار تیز

به جای قرصای ریز

تا می خوره می خنده

می دوه می شه دونده

تا که منو می گیره

قلب خودش می گیره

بهش می گم :"بابا جون

سه چار تا قصه بخون."

می گه:" ها چی چی؟ چی گفتی؟

کی می ده سمعکِ مفتی؟

می خوای بری تو ایوون؟

نیفتی توی خیابون!

چاه کجا گرفته؟

این شیر آب چه سفته!"

 

بله! بابا جون پیرم،

مثِ لقمه نون پنیرم

هر روز کارش همینه

ولی آخه بهترینه.

 

با سپاس از کمک حسن صنوبری

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی1389ساعت 22:3  توسط علی زند  | 

اینگونه رفتن ها!

برای وحید خطیب ،

ناظم می گوید برو مشاور کارَت دارد

مشاور  می گوید برو مدیر می خواهدَت

همه مهربانند و از من می ترسند همه از ابروهای برداشته ام شرمنده اند

نگاه ها عجیب است. نگاه ها به زیر است

ابروها مسئله نیست

توبیخی در کار نیست

 

مدیر مرا به معلم تربیتی پاس می دهد و معلم از من می خواهد بعد از این پسری صبور و مسوولیت پذیر باشم

بعد از این پسری باشم صبور و مسوولیت پذیر!

ماجرا هر چه هست در انتهای کوچه ماست

ماجرا آن پدری ست که در انتهای کوچه روی پارچه سیاه بالای در ، با سبیلی ناموزون به من نگاه می کند و لبخند می زند.

ماجرا این است:

به من دروغ نگویید

من زود تر از مدیر و ناظم و معلم با خبر شده ام

بابا پیش از این ها رفته است

شما

امروز

باور کردید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آبان1389ساعت 21:55  توسط علی زند  | 

عبدالحسین اُفتید تو چا

این از آن شعر های قدیمی ست که دایی خُل و چلم از بچگی برای ما ـ من و پسر دایی خُل و چلم ـ میخاند. یکبار هم زمانی که دایی ام ناظم مدرسه بود سر صف برای بچه های دبستانی این را خوانده بود و بچه ها همه چار شاخ گاردان مانده بودند . حالا هم هر وقت شیراز می روم با همان پسر دایی چلم در خیابان ها راه می رویم و با داد و فریاد این ها را می خوانیم و می خندیم. البته هنوز معنی بعضی از بیت ها بر ما مشخص نیست.

گربه تو گودک خفه بود

کلیدش دست حمزه بود

حمزه سر مناره بود

مناره تیکه پاره بود

ای احمدی! تو تیشه بردار من تبر

بریم به جنگ شاه نظر

شاه نظر غنغو(؟) می کرد

حلوا رو پشت گو(گه) می کرد

این پشه های نکبتی

جمع شدن دور شربتی

شربتی جغید هوا

عبدالحسین افتید تو چا(ه)

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 آبان1389ساعت 22:26  توسط علی زند  | 

در زمان های قدیم

تقدیم به همه بچه هایی که وقتی موقع بازی این شعر را می خوانند ، شاه و فرحش که هیچ، ما هم  هزارتا کفن پوسانده ایم.

در زمان های قدیم

شاه تیر اندازی می کرد

فرح طناب بازی می کرد

شاه می گفت بسه دیگه

فرح می گفت ده تا دیگه

یک... دو... سه... چهار... پنج... شش...هفت...هشت...نه...ده

من رفتم بیرون

تو گرگی...

+ نوشته شده در  شنبه 8 آبان1389ساعت 22:12  توسط علی زند  | 

سه تا

 آرزو

 

بابا وقتی بچه بوده همیشه آرزو داشته

که خلبان بشه

ولی حالا

سلمونی شده

پس من آرزو می کنم که

سلمونی بشم

تا بالاخره یه روز

خلبان

بشم

هووووورررراااااااا!!!

 

سبیل

 

مامان با داد و بیداد

می گه آقای مدیر

سبیل این آقا معلم شما

ترسناکه!

برای بچه ها

خیلی خیلی

خطرناکه!

این سبیلا که شبیه سبیل غوله

پسر کوچولوی من را می ترسونه.

 

ولی مامان خبر نداره

که من چقدر عاشق سبیلم

همیشه

دنبال سبیلای گنده و هردمبیلم!

من هروقت که وقت بشه یا کسی خونه نباشه

آلبوم عکسای بابا را باز می کنم

هر جاش که بشه چند تا سبیل گنده می کشم.

روی گوشاش ، کنار دماغش، بالای لب و دندوناش...

خلاصه فکر کنم سبیلای آقا معلم

یا همون آقا غوله

فقط و فقط

مامان را می ترسونه.

 

 

همبازی

 

یه سوسک قرمز و ناز اومده تو خونمون

مامان رفته رو دیوار بابا م از سقف آویزون

حالا یکی اینا رو روی زمین بیاره

ای بابا! مامان ، بابا! یه سوسک که ترس نداره

مامان میگه :"عزیزم کی گفته ما می ترسیم؟

خسته شدیم انقدر که روی زمین نشستیم"

بابا میگه:"تا یه کم خستگیمون در بره ...

بهتره که دوست تو زودتر از این در، بره."

 

 

سوسک خوبم دوست من یه لطفی تو به من کن

بیرون برو از خونه بازیت رو تو چمن کن

وقتی که مامان بابا از آسمون اومدن،

روی زمین نشستن به این زمون اومدن؛

منم میام تو حیاط با هم می شیم همبازی

من راضی و تو راضی چه دوستای نانازی!

فوتبال و منچ و شطرنج، اللا کلنگ و هفت سنگ

شاد می شیم و می خندیم بدون دعوا و جنگ!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مهر1389ساعت 14:47  توسط علی زند  | 

رحم کن به...

به پهلوون رحم کن

که زمین خورده

 

به ستاره رحم کن

که افتاده

 

به این قطار رحم کن

که خسته شده

به هن هنُ تک و تا روی ریل افتاده

 

به اون بچه

رحم کن

که چشم وا کرد

دید

از بغل پرستار افتاده

 

به همسایه رحم کن به باباش ، ننه ش، به خودش

به این جوون که سرش توی جوب افتاده

 

***

 

به آقای راننده رحم کن

که تو رو

مثل مادر عزیز میدونه

زندگیش

مدتی

تنگ شده

از خدا و نمازش افتاده

 

به پادشاه رحم کن

که بالا رفت

غافل از اینکه

سالهاست

افتاده

 

به خورشید رحم کن

که پرنوره

ولی

لک به روی ماهش افتاده

به خورشید آره به خورشید رحم کن

که دمش گرمه 

 پشت ابر ...

افتاده

 

***

 

برای کودک اگر نیست ؛

برای نوجوون

که هست.

برای نوجوون

که از اسب و اصل افتاده.

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مهر1389ساعت 2:41  توسط علی زند  | 

کلی زور زدم تا

یه شعر

برای شما بچه ها بگم

ولی نشد

شد اینی که می بینین

شاید شعرامو جوجو برده

یا پیشی

جوجوهامو خورده

نمی دونم

شایدم

کشتی هامو آب

برده

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 19:5  توسط علی زند  | 

ما...

ما
...مامان
میلاد
چشه؟
مریضه؟
مامان
دیوونه است؟
مامان
معتاده؟
مامان
مامانش
مامان
میزندش؟
مامان
میلاد چرا هرشب
این موقع...
مامان
چرا جیغ میکشه و خدا رو توی کوچه صدا میزنه؟
میلاد
چشه؟
بگو
تو رو خدا
بگو
مامان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 1:52  توسط علی زند  | 

هزار تا

يه شب خواب ديدم

هزار تا گنجيشك

با پراي رنگي

مثل هزارتا طوطي

اومدند و رو شونه هام نشستند

فرداش تو مدرسه

هزارتا دوست خوب

به من گفتند

سلام

 

زنگ تفريح كه شد

هزار تا ليوان آب

من رو خيس كردند

زنگ خونه

هزارتا از بچه هاي مدرسه

به من گفتند

خداحافظ

و هزار تا صداي خنده بلند به من گفتند

آي لوبيا

فردا

زود

بيا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 10:28  توسط علی زند  | 

من مثل دادم

من مثل بادم

میام و می چرخم

من مثل آبم میام و می مونم

من مثل نقاشیم پر از رنگای قشنگم

من مثل یه دادم میام و گم میشم

من یه کوچولو ام

میام

میچرخم

می مونم

قشنگم

 

گم میشم

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 1:1  توسط علی زند  | 

بابا پول نداره

و

بابا

دیگر نماز هم نمیخونه

من یک بابای پول ندارِ نماز نخون دارم

من

از اون بچه هام که

هیچ چی ندارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 0:53  توسط علی زند  | 

3

هر روز صبح

تو راه مدرسه

خودم را از چشم باد قایم می کنم

تا یک وقت

باد

من را نبره آنجایی که بابا را برد!

امروز

ولی

نه

خودم را قایم نکردم و

باد

من را برد

همآنجایی

که

بابا

را

برد

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 0:46  توسط علی زند  | 

2

هر روز صبح

تو راه مدرسه

خودم را از چشم باد قایم می کنم

تا یک وقت

باد

من را نبره آنجایی که بابا را برد!

امروز

ولی

نه

خودم را قایم نکردم و

باد

من را برد

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 0:42  توسط علی زند  | 

1

هر روز صبح

تو راه مدرسه

خودم را از چشم باد قایم می کنم

تا یک وقت

باد

من را نبره آنجایی که بابا را برد!

امروز

ولی

نه

خودم را قایم نمیکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 0:39  توسط علی زند  | 

چیستان

بعضی ها من را شبیه یک نارگیل می بینند!

برای بعضی ها از دور شبیه یک بع بعیم!

توی مدرسه ها مدیر ها و معلم ها

فکر می کنند که من "بودجه " ام.

بچه های مدرسه فکر می کنند من شبیه زندانبان اوینم!

من تنها کسی هستم که می توانم بعضی چیز ها را "بالفعل" کنم.

غذایم نوشابه پپسیست.

لهجه ام کمی عجیب است.

پدرم از هنرپیشگان معروف است .

پدرم همیشه "می گوید".

حالا فهمیدی من چه هستم؟

من یک م.ت هستم.

باز هم نفهمیدی؟

خب جواب این چیستان را فقط بعضی از بچه های خیلی تیز هوش می دانند.

یک راهنمایی دیگر:

اگر روزی برادرم را دیدی از او بپرس "با چی؟"

البته برادرم لهجه اش از من کمی عجیب تر است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 خرداد1389ساعت 13:48  توسط علی زند  | 

مامان جونم جوجه شده

برای کوثر باقری

                 برای؛

                      کوثر بودنش

یه روز که از خواب پاشدم

مامان جونم یه جوجه بود

نشسته بود روی زمین

مشغول ورجه ووورجه بود

گفتم مامان وای وای وای

تو جوجه ای چی کار کنم؟

نه دون دارم نه آب دارم

باید که زود فرار کنم؟

مامان جونم خندیدو گفت

جیک جیکو جیک فرار چرا؟

من عزیزم مادرتم

نترس! ...می ری کنار چرا؟

گفتم آخه مامان جونم

تو همیشه مامان بودی

کی گفته که جوجه بشی؟

نه ! نمیشه. مامان بودی

مامان جونم گفت عزیزم

جواب بده این سوالو

غذای دیشب چی چی بود؟

"کباب جوجه با پلو"

اون غذاهه جادویی بود

هر کی از اون خورده باشه

حالا باید یک نوک زرد

یا پر درآورده باشه

حالا عزیزم عیب نداره

کارِ خونه رو تو بکن

یه امروزو مامان بشو

فکر دونه رو تو بکن

 

شب:

 

خب حالا دیگه شب شده

آب و دونِ مامانو دادم

خونه رو جارو کردمو

کنار مامان ایستادم

منتظرم بابام بیاد

تکلیفمو روشن کنه

جوجهه مامان بشه و

منو تو بغل بلن کنه

به من بگه دختر خوب

ببین دیگه پر ندارم

من دوباره مامان شدم

جیک جیکو جر جر ندارم

من توی این فکرا بودم

که یک دفعه در باز شدش

بابا بالاخره اومد

خونه پر از آواز شدش

 

 اما:

 

وای بابارو نگاه کنین

این دیگه باز چه ریختیه

بابایی چرا شاخه داره؟

قدش مث جارختیه؟

وای بابایی درخت شده

دستاش شدن به رنگ سبز

یه صدتایی شاخه داره

با برگای قشنگ سبز

آای خداجون چی کار کنم ؟

کی یه دونه بچه دیده

که مامانش جوجه باشه

هر کی شنیده خندیده

تازه بابا این که خوبه

کی دیده یه بچه بیاد

پای باباش آب بریزه

تا شاخ و برگش دربیاد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت 17:4  توسط علی زند  | 

توپولی

مثل هولوی قرمز

توپولی می شم خیلی فرز

خیکم می شه گومبولو

لپام می شه مث هولو

غذام می شه صب تا شب

لواشکای عمو رجب

منم عاشق هله هوله

می خوام بشم گلوله

بشم مث بادکنکها

برم تا کوه پفکها

 

مامان جونم ببخشید

غذاهات خیلی چسبید

 

خب بابا جون تا فردا...

                                          میام پیشت به  خخخخخ......خرما

ولی حالا که نمیشه

کوه پفک دیر میشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 23:12  توسط علی زند  | 

لالایی ماما(لالایی شب های فاطمیه)

لالا  لالایی  لالایی  لای لای

لالا  لالایی  لالایی  لای لای

درخت بادوم

گوشه ایوون

داره می باره از آسمون

هزارتا فرشته رنگین کمون

با پَرای خوشگل  پُر نشووووووووووون

 

 

پَر پروانه

پَر ستاره

پَرِ مامان که دیگه پَر ندااااااره

باباشم مگه که خبر نداااااره؟

 

پَرِ مامان که دیگه پر نداااااره

باباشم....

لالا  لالایی  لالایی  لای لای

لالا  لالایی  لالایی  لای لای

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 22:45  توسط علی زند  | 

فردا صب زود تو مدرسه

آقا اجازه مامانمون نمی تونه بیاد

میشه  به جاش بابامون...

ــ آره میشه. بگو فردا صب حتما...

آقا اجازه بابامونم نمی تونه بیاد

ــ ا  تو که الان گفتی...

نه آقا آخه مامانمون اصلا نمیتونه بیاد

ــ خیلی خب پس بابات فردا می یاد

نه آقا.

آخه

بابامون اصلا نمی تونه بیاد

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 2:29  توسط علی زند  | 

بادکنک

برای بهزاد نادعلیان

خوشبحال بزرگا مگه نه

هروقت که اعصاب نداشته باشن

هر وقت دلشون بخواد

یهویی

می تــــــــرــــــــ-کــــــــن                               بـــــوووووووــــم

ولی ما

هی باد می کنیم

هی باد می کنیم

هی باد می.....

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 2:20  توسط علی زند  | 

گم

آقا اجازه؟

ــ نه نمیشه

آقا پس شعرمون رو نخونیم؟

ــ باشه . بخون.

آقا اجازه میشه نخونیم؟

آخه نمیشه

بچه ها می خندن

بهمون

شعرمون آقا ناموسیه

برا مامانمونه

ــ خب پس گم شو

بیرون

گم شو

بیرون

گم

شو

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 2:6  توسط علی زند  | 

یک شب

یه شب

شایدم دیشب

یه خواب بد دیدم

آقا اجازه بگیم؟

آخه نمیشه گفت.

خواب مادرمون رو دیدیم آقا

خواب دیدم

خواب دیدیم آقا

دیگه بیدار نمیشه آقا

ــ عمرش طولانی می شه

پسر جون نگران نباش

ناراحت نباش

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 1:58  توسط علی زند  | 

مامان

مامان جونم

دستاش نرمه

صورتش سفیده

موهاش بلنده

مامان جونم

همیشه پیشمه

شبا موقع خواب

صب ا وقت مدرسه

ظهرا وقت غذا

عصرا موقع مشقا

مامان جونم

 کارش خیلی خیلی سخته

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اردیبهشت1389ساعت 0:19  توسط علی زند  | 

مامان

یه روز از مدرسه میام

می بینم

مامان

موهاش شده رنگ برفا!

چی شده مامانی؟

دوباره یادت رفت؟

دوباره رنگ مو برای موهای قشنگت

مامان جون

مامان جون

دوباره یادت رفت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 23:53  توسط علی زند  | 

کاخ بلند

زنگ انشا

آسمون می شه قشنگ

خونمون

می شه یه کاخ بلند

با درای قرمز و

پنجره های کمرنگ

یه حیاط بزرگ

صب تا شب فوتبال شبا مسجد روزا هرچی که می خوای...

+ نوشته شده در  شنبه 4 اردیبهشت1389ساعت 17:57  توسط علی زند  | 

گناه

بیا بابا کمکم کن

من هر روز

هزارتا کار بد می کنم

به خانوم معلم که نمیشه گفت

به مامان؟

اصلا!

امشب زود بیا خونه بابا

من

هر

روز

هزار

تا

کار

بد

می

کنم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اردیبهشت1389ساعت 1:2  توسط علی زند  |